امانت
بخش دوم : هرمنوتیک فمینیستی در فهم دانش

معرفتشناسی اسلامی اساساً بر وحی و سنتهای تفسیری آن استوار است؛ سنتهایی که بر انسجام، تداوم و وفاداری به قرآن و سنت پیامبر ﷺ تأکید دارند. روششناسیهای کلاسیک، مانند تفسیر، نقد حدیث و اجتهاد، با هدف صیانت از تمامیت دانش الهی طراحی شدهاند و تفسیر متون را در چارچوبی منضبط از اصول متنی، زبانی و اخلاقی قرار میدهند. این معرفتشناسی صرفاً جنبه توصیفی ندارد، بلکه ماهیتی هنجاری نیز دارد؛ بدین معنا که هدف آن حفظ و تداوم جهانشمولی هدایت الهی در نسلهای مختلف است. در مقابل، معرفتشناسی فمینیستی اغلب از الگوها و چارچوبهای بیرونی آغاز میکند؛ بهویژه از نظریههای غربی درباره جنسیت، قدرت و عدالت اجتماعی. این رویکردها، اگرچه در آشکار کردن حذفها و نابرابریهای تاریخی ارزشمند هستند، ممکن است این خطر را به همراه داشته باشند که مفاهیم و مقولاتی را بر متن تحمیل کنند که با جهانبینی قرآنی بیگانهاند.
تفاوت اساسی میان این دو رویکرد در منبع اقتدار و مشروعیت معرفتی آنهاست: معرفتشناسی اسلامی مشروعیت خود را از وحی و سنت علمی و تفسیری اسلامی میگیرد، در حالی که معرفتشناسی فمینیستی بیشتر بر نقد زمینهمند و دیدگاههای مبتنی بر تجربه زیسته تأکید میکند (Akbar, 2020; Zacky & Moniruzzaman, 2024).
این تمایز روششناختی برای درک این مسئله اهمیت اساسی دارد که چرا، هنگامی که تفاسیر فمینیستی بر اساس روشهای تفسیری اسلامی ارزیابی میشوند، ممکن است با چالشهایی مواجه شوند. هرمنوتیک فمینیستی اغلب بر خوانشهای گزینشی تأکید میکند که مسائل مرتبط با جنسیت را در مرکز توجه قرار میدهند؛ رویکردی که گاه ممکن است به بهای نادیده گرفتن انسجام درونی قرآن و جهانشمولی معرفتی آن تمام شود.
در مقابل، معرفتشناسی اسلامی بر این اصل تأکید دارد که دانش باید از طریق مواجههای جامع و همهجانبه با وحی جستوجو شود؛ مواجههای که با اصول عدالت، عقلانیت و تداوم با سنت علمی و تفسیری هدایت میشود. اگرچه نقدهای فمینیستی بهدرستی سوگیریها و گرایشهای مردسالارانه موجود در تفاسیر تاریخی را برجسته میکنند، اتکای آنها به چارچوبهای بیرونی میتواند سازوکارهای درونی قرآن برای فراگیری و شمول را پنهان سازد؛ از جمله مفهوم امانت (amānah).
با روشن ساختن این تمایز، مقاله نشان میدهد که یک معرفتشناسی مبتنی بر قرآن نهتنها به مسائل مربوط به عدالت و برابری پاسخ میدهد، بلکه بنیان الهیاتی مستحکمتر و منسجمتری برای تأیید حق و جایگاه شایسته زنان در کسب، تولید و انتقال دانش فراهم میکند (Nasr, 2004; Rahman, 2009).
یکی از پرسشهای مهمی که باید به آن پرداخته شود این است: در طول تاریخ چه اتفاقی افتاد که به حاشیه رانده شدن دسترسی زنان به دانش در جوامع مسلمان انجامید؟ از نظر تاریخی، ایجاد اختلال در مشارکت فکری نیمی از جمعیت مسلمانان بدون استناد به شواهدی از قرآن و حدیث امکانپذیر نبود. بااینحال، روشن است که این منابع بنیادین میتوانند و در واقع چنین نیز بوده است؟ بسته به نیازها و انگیزههای غالبِ مفسر، به شیوههایی سازنده یا تقلیلگرایانه تفسیر شوند.
همانگونه که قرآن میفرماید:
بدینوسیله بسیاری را گمراه و بسیاری را هدایت میکند؛ و جز نافرمانانِ سرکش را با آن گمراه نمیکند.
(2:26)
این آیه بر دوگانگی ظرفیت هدایت الهی تأکید میکند؛ بدین معنا که هدایت الهی میتواند در فرایند تفسیر و فهم، به هدایت یا گمراهی بینجامد و این امر تا حدی به جهتگیری اخلاقی و رویکرد مفسر بستگی دارد.
در پرتو این بحث، ضروری است که استدلالهای متفکران فمینیست معاصر را که متون اسلامی را از طریق چارچوبهایی عمدتاً شکلگرفته بر اساس الگوهای اخلاقی و ارزشی غربی بررسی میکنند، بهصورت انتقادی ارزیابی کنیم. هدف ما از تحلیل این نوع خوانشها، نادیده گرفتن یا رد دغدغههای واقعی و جدی پژوهشگران فمینیست نیست؛ بلکه میخواهیم ناسازگاریهای روششناختیای را بررسی کنیم که زمانی پدید میآیند که معرفتشناسی اسلامی بر اساس معیارهای بیرونی و غالباً سکولار ارزیابی شود.
در اینجا، منظور از «ناسازگاریهای روششناختی» آن است که برخی از خوانشهای الهیاتی فمینیستی از قرآن و حدیث، از نوعی هرمنوتیک گزینشی استفاده میکنند که همواره با منطق درونی سنت تفسیری اسلامی هماهنگ نیست. برای مثال، برخی تفسیرها بر روایاتی تأکید میکنند که ظاهراً زنان را به حاشیه میرانند، اما در عین حال، شواهد متنی و تفسیری دیگری را که بر نقش فعال زنان در انتقال و حفظ دانش تأکید دارند، نادیده میگیرند.
علاوه بر این، این خوانشها اغلب مفاهیمی را که از نظریههای فمینیستی سکولار مدرن گرفته شدهاند، مانند سلسلهمراتب جنسیتی و تحلیل قدرت به کار میگیرند، بدون آنکه بهطور کامل با مقولات معرفتی خودِ قرآن، مانند امانت، تقوا و علم، درگیر شوند. اتکا به چارچوبهای بیرونی، همراه با خوانشهای جداشده از زمینه تاریخی و متنیِ احادیث منفرد، این خطر را به وجود میآورد که انسجام کلی سنت اسلامی از هم گسسته شود.
در مقابل، معرفتشناسی اسلامی با ریشه داشتن در وحی و تلفیق پژوهش عقلانی با مسئولیتپذیری اخلاقی شناخته میشود. برخلاف معرفتشناسی سکولار که دانش را عمدتاً از عقل انسانی، مشاهده تجربی یا ساختارهای اجتماعی به دست میآورد، معرفتشناسی اسلامی وحی را یکی از منابع بنیادین دانش میداند و دانش را نوعی امانت الهی تلقی میکند که از مسئولیت اخلاقی جداییناپذیر است.
هدف دانش در این چارچوب صرفاً کاربردی یا سودگرایانه نیست، بلکه تحقق پیمان عدالت و هدایت است. اعتبار دانش نیز بر اساس میزان هماهنگی آن با وحی و توانایی آن در هدایت انسان به سوی درستی و صلاح اخلاقی سنجیده میشود. در این چارچوب، هم مردان و هم زنان به یکسان بهعنوان کنشگران عقلانی و مسئول مورد خطاب قرار میگیرند؛ یعنی هر دو در برابر مسئولیت کسب و بهکارگیری دانش پاسخگو هستند. بنابراین، مشارکت معرفتی زنان صرفاً مسئلهای مربوط به برابری اجتماعی نیست، بلکه از دیدگاه این مقاله، یک وظیفه و الزام الهی است.
هدف پژوهش حاضر آن است که با ادعاهای الهیات فمینیستی بهصورت جامع، دقیق و محترمانه وارد گفتوگو شود، و در عین حال، چارچوبی قرآنمحور برای فهم دانش و مسئولیتهای مرتبط با آن ارائه دهد؛ بهویژه در رابطه با جایگاه و مسئولیت زنان.
در مقالهای که سعدیه شیخ (Sa’diyyah Shaikh) در سال ۲۰۰۴ منتشر کرده است، او «کتاب العلم» (Kitāb al-‘Ilm) در کتاب صحیح البخاری را از منظر هرمنوتیک فمینیستی بررسی میکند. هدف او آشکار کردن مفروضات و پیشفرضهای جنسیتمحوری است که ممکن است در متون کلاسیک اسلامی نهفته باشند.
یکی از احادیث محوری که شیخ بر آن تمرکز میکند، چنین است:
عبدالله بن اَنَس روایت میکند: از نشانههای فرا رسیدن آخرالزمان موارد زیر است:
۱. از میان رفتن دانش دینی؛ [این مفهوم که از میان رفتن دانش دینی از طریق مرگ عالمان دینی رخ میدهد، در بخش دیگری از همین باب ذکر شده است.]
۲. گسترش نادانی؛
۳. رواج روابط جنسی نامشروع؛ و
۴. افزایش شمار زنان و کاهش شمار مردان، بهگونهای که یک مرد سرپرستی پنجاه زن را بر عهده خواهد داشت.
(البخاری، باب ۲۲، حدیث ۸۱)
شیخ این روایت را بهگونهای تفسیر میکند که نوعی گفتمان عمیقاً جنسیتزده را شکل میدهد؛ گفتمانی که میان از میان رفتن دانش، گسترش جهل و افزایش حضور زنان نوعی ارتباط برقرار میکند.
او مینویسد:
«چهار نشانه پایان [جهان] که بهصورت شرایطی مجزا ارائه شدهاند، در مجموع یک لایه پنهان عمیقاً جنسیتمحور را تشکیل میدهند. این روایت ما را با مجموعهای از ارتباطات درهمتنیده میان دانش، جنسیت، جهل و زنان مواجه میکند. آیندهای که در آن زنان از نظر تعداد غالب میشوند، همزمان جامعهای است که در آن جهل گسترش یافته است. زیربنای این دیدگاه، این پیشفرض بدیهی انگاشتهشده است که دانش در انحصار مردان و حق ویژه آنان است. اینکه مردان در دوره قرون وسطی گفتمان دانش را در انحصار خود داشتند، موضوع شگفتآوری نیست. بااینحال، این حدیث همچنین چنین فرض میکند که این وضعیت جنسیتی و معرفتی، امری ثابت و تغییرناپذیر است. تصویری که از آینده ارائه میشود، آیندهای است که در آن زنان هرگز به جایگاه تولیدکنندگان و انتقالدهندگان دانش ارتقا نخواهند یافت؛ زنان ناداناند و همچنان نماینده و مصداق جهل باقی میمانند. جامعهای که در آن شمار زنان بیش از حد افزایش یافته است، جامعهای است که عملاً از دانش و آگاهی دینی تهی شده است. تصور کنار رفتن اقتدار دینی مردانه، در این روایت به معنای نابودی کلی اقتدار دینی است. در پسِ این دیدگاه، این تصور نهفته است که مردبودن، بهطور انحصاری و ذاتاً با حوزه اقتدار دینی پیوند دارد. این حدیث نهتنها سلسلهمراتب جنسیتی موجود در حوزه دانش را تقویت میکند، بلکه آن را تا پایان جهان نیز تثبیت میسازد؛ یا به تعبیر قرآنی، تا زمانی که "در صور دمیده شود" » (Shaikh, 2004, p. 101).
بر اساس این تفسیر، او بر این باور است که این حدیث، یک سلسلهمراتب جنسیتی تغییرناپذیر در حوزه دانش را در خود جای داده است؛ به این معنا که اقتدار مردانه بهعنوان حامل مفروض و انحصاری بینش دینی در نظر گرفته میشود، در حالی که افزایش شمار زنان بهطور ضمنی با افول اخلاقی و فکری پیوند میخورد.
بااینحال، بررسی دقیقتر خودِ حدیث و نیز سنت تفسیری مرتبط با آن نشان میدهد که در نتیجهگیریهای شیخ اشکالات جدی وجود دارد. خوانش او بر مفروضات قابل تردید و پیشفرضهایی جداشده از زمینه تاریخی و متنی استوار است که نه با مجموعه گستردهتر آموزههای پیامبر هماهنگی دارد و نه با گفتمان تفسیری کلاسیک پیرامون چنین روایاتی.
ادامه بحث در سوم...



دیدگاهها
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است. نخستین نفر باشید.